iransohrab
* عشق شيرينش مرا فرهاد کرد * * او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد * * او بشد ليلا و ما مجنون روي ماه او * * قلب ويران مرا آباد کرد * * نام شيرينش تمام تلخيه عمرم زدود * * قبل از او دنيا برايم اين چنين زيبا نبود * * بعد از او هم زندگي هست وليکن تلخ تلخ * * بعد از او اين زندگي ديگر چه سود

هيچ گاه مغرور نشو برگا وقتي ميريزن كه فكر ميكنن طلا شدن

onLoad and onUnload Example

ستاره شبهای تارم که ناقوس قلبش اهنگ عشق مينوازد

 

ستاره شبهای تارم که ناقوس قلبش اهنگ عشق مينوازد

 
سیزده به در

سلام سلام صدتا سلام با یه دنیا دلتنگی و شرمندگی اومدم وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود همه ی عیدا و جشن هایی که من نبودم و دلم به یادتون بود مبارک باشه عید نوروزتونم مبارک فردا هم که سیزده به دره بازم مبارک باشه گلای قشنگم همتون خوبین؟ خوشین؟ سلامتین ؟ خوب خدارو شکر .راستی ۲ فروردین سالگرد وبلاگم بود که نشد بیام و یه جشن کوچولو بگیرم ولی اشکالی نداره مهم اینه که الان پیش دوستای خوبم هستم

 همه ما هر سال روز سیزدهم فروردین به سبزترین و باطراوت ترین محیط اطراف زندگی مان می رویم و مراسمی را بجا می اوریم که سیزده به در نامیده می شود. در این روز سبزه گره می زنیم و ان را در رودخانه یا اب جاری می اندازیم یا کوزه می شکنیم تا نحسی از ما دور شود چون اعتقاد داریم که سیزده به در اگر به دشت و صحرا و جنگل و ... نرویم نحسی دامن مان را می گیرد و حسابی به دردسر می افتیم در صورتی که سیزده به درنه تنها نحس نیست بلکه ایرانیان باستان این روز را روز خوش یمنی می دانستند.

افسانه هایی از ایرانیان باستان وجود دارد که می گوید ایرانیان اعتقاد داشتند عمر دنیا 12 هزار سال است و بعد از 12 هزار سال جهان تمام می شود و انسان ها که وظیفه شان جنگ علیه شیطان است بعد از گذشت این 12 هزار سال به پیروزی می رسندو عدد 12 از ان زمان برای ایرانی ها ارزش پیدا کرد زیرا ان ها اعتقاد داشتند که بعد از 12 روز جنگ با شیطان و پیروزی انسان ها روز سیزدهم باید به دشت و صحرا و جنگل بروند و از خداوند بخواهند که باران ببارد تا با باریدن باران همه جا سر سبز و با طراوت شود. ایرانیان باستان حتی برای باریدن باران گوسفند قربانی می کردند تا فرشته باران زودتر از راه برسد و جشن پیروزی ان ها را کامل کند.

  

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون امد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند که اماده عکس برداری از استخوان ها بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت. سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: "که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست"پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:"زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمیخواهم دیر شود !"پرستاری به او گفت:"شما نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیر تر می رسید."پیرمرد جواب داد:"متاسفم. او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد."پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که اصلا شما را نمی شناسد ؟پیرمرد با صدای غمگین و ارام گفت:"اما من که می دانم او چه کسی است ."

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

چه چيز ۱۰۰٪ است ؟؟!

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

 

برابر

1234567891011121314151617181920212223242526

باشد.... انگاه داريم ....

 

كار سخت HARD WORK

                              H+A+R+D+W+O+R+K

                         98%=11+18+15+23+4+18+1+8

 

دانش KNOWLEDGE

                             K+N+O+W+L+E+D+G+E

                 96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11

 

دوست داشتن LOVE

                                                  L+O+V+E

                                      54%=5+22+15+12

خوشبختي LUCK

                                                 L+U+C+K

                                    47%=11+3+21+12

 

 

(بيشتر ما تصور نميكنيم كه اين مورد خيلي مهم است ؟؟)

پس چه چيز 100% را مي سازد ؟

 

پول ؟ ... نه !!! MONEY

                                         M+O+N+E+Y

                              72%=25+5+14+15+13

راهبري ؟ ... نه !!! LEADERSHIP  

                      L+E+A+D+E+R+S+H+I+P

           97%=16+9+8+19+18+5+4+1+5+12

 

هر مساله اي راه حلي دارد تنها اگر نگرش مان را تغيير دهيم.

يه قسمت بالا برگرديد به 100% واقعا به چه چيزي براي يك قدم

پيش تر رفتن احتياج داريم ؟؟

 

نگرش ATTITUDE

                                A+T+T+I+T+U+D+E

                   100%=5+4+21+20+9+20+20+1

 

اين نگرش ما نسبت به زندگي و كار است كه زندگي را 100%

مي سازد !!!

نگرشتان را تغيير دهيد تا بتوانيد زندگيتان را تغيير دهيد !!!

حالا شما جواب سوال را ميدانيد چه كاري انجام خواهيد داد؟؟

  نگرش همه چيز است.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

زمزمه هاي يك ذهن بي تاب

 

وقتي بارون ريز ريز روي برگ گل ها مي شينه نمي دونم چرا يهو هوس مي كنم زير بارون راه برم و اواز بخونم. نمي دونم چرا وقتي از كنار جدول توي پياده رو رد مي شم يهو دلم غنج مي زنه واسه اين كه قدم هاي كج و معوجم رو تقديم جدول كنم. نمي دونم چرا وقتي يه گربه رو مي بينم كه داره از كنار ديوار رد مي شه يهو دست و دلم مي لرزه كه دنبالش كنم و بترسونمش.

واي واقعا نمي دونم چرا اين قدر بي تابم واسه لي لي بازي كردن، واسه كشيدن گيس دختر همسايه، واسه ابنبات خريدن از پيرمرد سر كوچه، واقعا چرا ؟ هميشه دلم مي خواست زود بزرگ بشم توي كودكي اداي مامانا رو در مي اودم حالا كه بزرگ شدم دلم لك زده واسه هواي كودكي، واسه راه رفتن زير بارون و حس خوب كاه گل.

ولي نمي دونم چرا وقتي اين حرفارو مي زنم همه يه جورايي نگام مي كنن. يعني شماها دلتون نمي خواد روي جدول راه بريد؟ ابنبات چوبي بخوريد ؟ دلتون واسه زخم هاي ارنج و زانوهاتون موقع بازي ، تنگ نشده ؟ يه ذره فكر كنيد، شايد شما هم هوس كرديد. تو رو خدا اين جوري نگام نكنيد . سرم جايي نخورده. فقط از شتابي كه براي زود بزرگ شدن به خرج دادم ناراحتم.

با نگاتون منو دچار عذاب وجدان نكنيد، اخه اگه من يه ذره بچگي كنم به نظرتون دنيا به اخر مي رسه ؟!!

كافيه بهش فكر كنيد مطمئنم شما هم هوس مي كنيد.

اخ ، ابنبات چوبي زير بارون روي جدول فقط يه مزه مي ده، مزه شيرين كودكي كه تو بزرگسالي بهتر مي شه تجربه اش كرد ، دركش كرد و با تموم وجود فهميدش. امتحان كن ، پشيمون نمي شي به من اعتماد كن.

زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

وز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر ؛ ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

"سالکم" قطره ها در انتظار تو اند

زیر باران بیا قدم بزنیم

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

چطور مي تواني زندگي ات را تباه كني !!؟؟

سلام دوستای گلم اگه یادتون باشه قبلا قسمت اول چطور زندگیت رو تباه کنی رو براتون گذاشته بودم اینم قسمت دومش

مهارت هاي به درد نخور كسب كن

براي خودت بيكار و بيعار بچرخ. دور مطالعه را خط بكش.به خودت زحمت كسب اگاهي از تاريخ وزبان و رياضيات را نده و هيچ گونه مهارت پيشرفته اي در زمينه هاي حقوقي،معماري،پزشكي و فن اوري هاي الكترونيكي كسب نكن.وقتي كسي ازخير تفريح و سرگرمي مي گذرد تا مطالعه كندو سر كلاس درس حاضر شود،صرفا به او بخند و تو در رختخواب بمان و فيلم هاي قديمي تماشا كن، كه در واقع روشي بي نقص براي دست انداختن هر گونه تلاش اصيل و معتبر خودت و ديگران در راه اصلي زندگي است. درحالي كه ديگران مشعول درمان بيماران، شمع سازي، ارايشگري يا فهرست برداري كالاهاي انبار هستند، تو اصلا به خودت زحمت نده تا در زمينه اي به خصوص، مهارت پيدا كني. بله!حقيقت دارد كه تجارب و اطلاعات زيادي به ما مي گويد تحصيل وكسب مهارت بليت ورود به جاده امنيت و سعادت است، اما هيچ يك از اين ها براي تو مفهومي ندارد. به هر حال تو تمام چيزهاي بزرگ را در زندگي ات داري. تو ويژه و منحصر به فرد هستي. همين طوري با لطافت طبع و قيافه خوبي كه داري، به زندگي ادامه بده.

مگر رت باتلر و الويس پريسلي تحصيل كرده بودند. من كه ان هارا در دانشگاه نديدم. فقط نگاه كن ببين اين ها چه پيشرفتي داشتند.تو هم با تكيه به ريخت و قيافه ات پيش برو ببين به كجا مي رسي. حواست باشد سر مشق تو "چطور زندگي ات را تباه كني"است كه از هر يك ميليارد ادم فاقد مهارت، فقط يك نفر با ان موفق شده است، نه الگويي كه ميگويد از هر صد نفري كه مهارتي دارند، نود و نه نفرشان موفق مي شوند.

تو با اين اگاهي به دنيا امده اي كه به چه چيزهايي نياز داري، اين را فراموش نكن. ازهر نوع تحصيلي در زمينه عادات دنيوي بپرهيز. تو كه ادمي معمولي نيستي. تو يگانه و منحصر به فردي. و ان قدر اين را مي گويم تا ملكه ذهنت شود. مهم است كه بداني منحصر بودن توست كه تو را از هر بحراني نجات مي دهد. اموزش براي بقيه مردم است نه تو كه ادمي سطح بالا هستي. اصولا سرنوشت تو اين طور رقم خورده كه پولدار و مشهور باشي و لازم نيست براي رسيدن به اين ارمان اقدامي كني، به جز كارهايي كه از قبل مي كردي. صرفا با خيال راحت بنشين و همان ادم منحصر به فرد بزرگ و مهربان باش .

در قسمت بعدي مي خوانيد:"در بيشتر موارد سريع انتقاد كن!"

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

تولدم مباررررررک

سلام جينگولياي من خوبين ؟ خوشين ؟ دماغتون كپله ؟راستش ميدونيد 20 مهر تولدم بود، 24امين پاييز زندگيمم گذشت.ولي از اونجايي كه نتونستم بيام اينجا نشد واسه خودم تولد بگيرم .ولي يه جا يه مطلبي خوندم كه با خوندنش به اين نتيجه رسيدم كه هنوز واسه تولد گرفتن دير نيست يعني در واقع هيچ وقت دير نيست پس تولدم مبارررررررررررررك ك ك ك ك همتون خوش اومديد بفرماييد كيك تا تموم نشده، اخ جون حالا نوبت كادوهاست من هميشه سر اين كادوهاي تولد هول مي زدم ولي خدايي مي دونين بهترين كادوي تولد چيه ؟ اينه كه فقط بهتون بگن تولدت مبارك يعني به يادتون باشن. مخصوصا كساني كه مهمترين نقش هارو تو زندگيتون ايفا مي كنن. خوب بگذريم ايشالا به همتون خوش بگذره

اون متن رو ميذارم اينجا كه شماها هم بخونين راستي تولد همتون مبارك ك ك ك ك ك دوستاي مهربون من

گوشه اتاق نشسته بود. با موجي از انديشه هاي نو. فقط ده روز به سالگرد تولدش باقي مانده بود. به اين فكر مي كرد كه "شايد امسال جشن تولدي متفاوت داشته باشد" چند نگاه ساده اما دقيق، باعث شده بود هفته گذشته حسابي از خودش خجالت بكشد. به اين فكر كرده بود كه وقتي خوشيد 365 بار در سال از نو طلوع مي كند و تولدي با شكوه داره ، حيف نيست كه او فقط يك روز از سال رو جشن تولد بگيره ؟

وقتي ديده بود هلال ماه هر دو هفته يك بار به قرص كامل تبديل ميشه، چطور مي توانست به دوستانش بگويد سال هاي زيادي است كه براي يك بار كامل شدن انگيزه اي نداره؟ او ، از اين كه عرياني درختان را در پاييز براي رويشي دوباره در بهار ديده بود اما هنوز براي بيرون ريختن فكرهاي نااميد كننده از ذهنش تلاش نكرده، بيشتر خجالت كشيده بود. اصلا شايد در اينده هم از اين كه به ديگران بگويد در زندگي گذشته اش فقط يك بار جواني را تجربه كرده است خجالت بكشد.

اما حالا ...

بعد از اين يك هفته ...

در حالي كه به تولدش هم نزديك شده بود، احساس تازه اي داشت ...

انگار اين همه خجالت كشيدن باعث تغيير او شده بود . ديگر دلش نمي خواست به خاطر يك بار شكست خوردن ، يك سال غصه بخورد. هنوز در اين فكر بود كه امسال جشن تولدي متفاوت داشته باشد. نو شدن را از همين حالا احساس مي كرد. با يك لبخند، مي خواست اولين تبريك را به خاطر اين تولد جديد از زبان خودش بشنود.

نه فقط يك بار ...

شايد از اين پس ...

با هر طلوع خورشيد، هر صبح كه از خواب بر مي خواست.

حالا مي خوام قبل از فوت كردن شمع دعاها و ارزوهامو بگم

 خدايا ! به الهام هاي تو، در فاصله ها محتاجم تا گام هايم به سوي سعادت و رستگاري هدايت شود .

به شكيبايي تو محتاجم تادر خلوت و سكوت خودم لحظه اي از ياد تو و حضور ارام بخش تو غافل نباشم .

خداوندا ! در هنگامه پر تلاطم حادثه ها ، در فاصله هاي بيم و اميد و لحظات سهمگين و پر خروش زندگي و در لحظه هاي ترديد و دلواپسي ، بود و نبود ، اميد و نا اميدي ، همواره با من همراه و همدل و هم زمان بوده اي و بماني.

اي دلسوز ترين از همه به من ! و اي مهربان ترين مونس من ! باورم اين است كه صدايم را ميشنوي و وقتي اشك هايم بر گونه هايم مي ريزد بارش رحمت تو مرا نوازش مي كند و دلم ارام مي گيرد .در سكوت روحاني با گوش دل شنيدن پيام تو را لحظه شماري مي كنم كه ياد تو ارام و دلنواز از راه مي رسد و مرا در افق هدايت تو به سوي زيبايي ، نشاط و رستگاري مي برد.

اخرين ارزومم اينه كه :

دنيارو براي همتون شاد شادو شادي رو براي همتون دنيا دنيا ارزومندم

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

من اومدمممممممممم

سلام دوستای مهربونم خیلی خیلی خیلی از همتون عذر می خوام که این مدت نبودم راستش خیلی گرفتار بودم و اصلا ۱ ثانیه هم فرصت نداشتم که بیام تو نت خلاصه که دلم برای همتون یه ذره شده بود از کسانی هم که منو با ستاره هاشون شرمنده کردن و به یادم بودن یه اسمون

 ستاره ممنونم  

راستی من دوباره دانشجو شدم تشویقم نمی کنین؟

برام دعا کنین منم قول میدم زود زود بیام و یه مطلب توپپپپپپ بنویسم

همتونو دوست دارم بهم سر بزنینا

   

برای من خواندن این که شن های ساحل نرم اند کافی نیست !

          می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کنند .

معرفتی که قبل از ان احساسی نباشد برای من بیهوده است .

هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد مگر ان که فورا ارزو کردم تا همه مهر

من ان را در بر بگیرد . ˝ اندره ژید ˝

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

چطور مي تواني زندگي ات را تباه كني !!؟؟

قسمت اول

اصلا نظم وانظباط نداشته باش !

شلخته باش. تو كه در سربازخانه با پادگان اموزشي نيستي. تو يك ژيگولوي اتو كشيده هستي، ومستحق استراحت. تو نياز به خواب قيلوله داري . احتياج داري دايم لم بدي و استراحت كني. اصلا هم خودت رو مقصر ندون كه چرا تو زير لحاف هستي و ديگران سر كار. هروقت دلت خواست از خواب ناز بيدارشو و بعد هم تا هروقت دوست داشتي بيدار بمون. تلويزيون كلي فيلم خوب نشون ميده، مخصوصا فيلم هاي تكراري... هيچ چيز بيشتر از اين به حال تو فايده نداره كه براي صدهزارمين بارفيلم تكراري تماشا كني. منظورم اينه كه اين چيزاخيلي خوبه مگه نه؟ چه لزومي داره قبل از ساعت سه بعد از نيمه شب بخوابي؟ اصلا هم راجب به صبح فكر نكن، چون اون موقع كه تو بيدار نيستي. صبح مال كشاورزهاست.

هر چقدر دلت ميخواد بخور. هي!!...تو عالي به نظر مي رسي، حالا وزنت هر قدر كه مي خواد باشه. خدا تورو زيبا و دلفريب افريده. تو فقط صد و چهل، پنجاه كيلو بيشتر از اون مانكن هاي لاغر مردني مجلات مد، وزن داري، كه اين هم مشكل اون هاست، نه تو. اونا هستن كه اشتها ندارن. هر چي دلت مي خواد و هر وقت دلت مي خواد بخور.

وقتي تو كار بهتري نداري كه به اون بپردازي، چرا لخ لخ كنان سر يخچال نري و به هر چيزي گاز نزني؟ منظورم اينه كه كسي كه نگاهت نمي كنه، مي كنه؟ باقيمانده كيك و پاي سيب رو نوش جون كن و كلكش رو بكن.حالا حواست و جمع كن. اين قسمت خيلي مهمه. وقتي ترجيح ميدي تفريح كني، اصلا به خودت زحمت كار كردن نده. در واقع ،وقتي حال و حوصله نداري، تن به كاركردن نده . زندگي كوتاهه. چرا بايد حتي لحظه اي از اونو صرف كاري كني كه دوستش نداري ؟ لزومي نداره كاري رو كه دلت نمي خواد انجام بدي. تو خيلي بالاتر از اينها هستي. در واقع از هر كس و هر چيز ديگه اي روي كره زمين بهتري.

تو حق داري هر كاري رو كه دلت نمي خواد انجام بدي، رد كني. به هر حال پول از يه راهي به سوي تو مياد، از راهي اسان، چون تو خودت اين طور مي خواي.

اصلا به خودت زحمت نده كه منضبط باشي. تو همين طوري هم به خودت مي بالي و به راستي خوشحالي. تو مثل نوزادي دوست داشتني هستي و همه هميشه تو را از اين بابت تحسين مي كنند، حتي وقتي بزرگسالي با موهاي جو گندمي و شكم گنده بشوي.

تو قسمت بعد می خونین مهارت های به درد نخور کسب کن

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

مادرم بهشت خداوند حقت باد

گنجي به ناممادر

سلام دوستای خوبم به همه ی مادران مهربون و گل از جنس نور هم سلام می کنم و این روز بزرگ و قشنگ و به همتون تبریک می گم مخصوصا به مامان گوگولی و مهربون خودم

چند روز پیش یه مطلبی خوندم حیفم اومد شماها نخونین به خاطر همین گذاشتمش اینجا. خوب بخونین و در موزدش فکر کنین با قدری تامل خیلی چیزارو متوجه می شین

امروز وقتي مادرم در حال اماده كردن سفره ناهار بود گوشه اي نشسته بودم و بهش نگاه مي كردم.هميشه دلم مي خواست براش كاري كنم تا ذره اي از زحماتش جبران بشه.با خودم مي گفتم چطور مي تونم ارزش زحمتاشو درك كنم كه يهو فكري به سرم زدو تمام وجودم و لرزوند.اگه قرار بود روزي به خاطر زحمتاش مزدي مي گرفت چي ميشد؟ ترسيدم، خواستم فكر نكنم اما جسورانه ادامه دادم تا شايد بادرك ميزان زحمات مادر، مقام اون و بيشتر لمس كنم. تا حالا از خودتون پرسيدين كه چرا مادر يكي از شاهكارهاي خداوند روي زمينه؟ نمي خوام با جملات تكراري از مادران قدرداني كنم! فقط مي خوام با يه فرمول ساده رياضي- اجتماعي مساله رو براتون باز كنم.با اين فرمول مي تونيم بفهميم كه اگه قرار بود بابت زحماتشون مزدي به اونا داده ميشد، چقدر پرداخت مي كرديم. هر چند كه نمي شه براي زحمات و مرارت هاي يك مادر ارزشي تعيين كرد.

با احترام و پوزش بسيار زياد از همه مادران عزيز.

حقوق روزانه كارگري كه خانه رو تميز مي كنه و ظرف ها رو مي شوره *تعداد روزهااز زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق روزانه پرستار كودك *تعداد روزها از زمان تولد تا سن هفت سالگي + حقوق روزانه معلم سرخانه * تعداد روزها از كلاس اول تا حداقل كلاس پنجم +حداقل حقوق اشپز رستوران * تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق حسابدار، مدير مالي و مسوول خريد يك شركت كه خيلي بايد مسووليت پذير و با حساب و كتاب باشه * تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج +حداقل حقوق مسوول دلسوز بهداشت و پيشگيري بيماري هاي مختلف*تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق مدير امور تربيتي* تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج +حداقل حقوق يك خدمتكار اماده پذيرايي از ميهمان هاي شما* تعداد روزهايي كه ميهمان خانوادگي و شخصي داريم +حداقل حقوق پليس يا مسوول نظم و انضباط و ارتباط سالم چه در خانه و چه در اجتماع همراه با توصيه هاي ايمني*تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حمل يك بار يك كيلويي به صورت دائم*تعداد روزها در نه ماه بارداري+ حداقل قيمت روزي 4 ليوان شيره جان مادر(كه روي اون نمي شه قيمتي گذاشت)* تعداد روزهاي يك سال+ ................=؟

مبلغ حقوق پايه اي كه براي هر يك از اين مشاغل مهم و كليدي جامعه در نظر بگيريم 8 ساعت كاريه و از 8 ساعت به بعد جزو اضافه كاري به حساب مياد.يعني حاصل به دست اومده شما از اين فرمول بايد ضربدر2 يا3 يعني 16 يا 24 ساعت بشه. نمي دونم صفحه ماشين حساب جواب مي ده يا نه ؟

شما فكر مي كنين فردي دلسوزتر و صادق تر از مادر در هيچ زمان و مكاني براي شما وجود داره؟ بيايم صادقانه يك بار تو زندگي خودمون اين فرمول و محاسبه كنيم. هر چند نمي تونيم قيمتي بر عشق و مهر و محبت مادر بگذاريم.باور كنيم تا همين الان حساب مون خيلي زياد شده و اگه بخواهيم محاسبه كنيم، بودجه يك سال ايران، براي حقوق يك مادر كفاف نمي ده، چه برسه به اين همه مادر دلسوز و مهربون ايراني.

اين نوشته به خاطر اين بود كه هميشه و در همه حال مقام مادر رو ارج نهيم و اين موهبت الهي رو فراموش نكنيم.

مادرم بهشت خداوند حقت باد

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

ارزو های من

سلام دوستاي خوبم اول از همه از دوست خوب و مهربونم از

باران جونم ممنونم كه منو به اين بازي دعوت كرد . دومم اينكه اميدوارم همتون به همه ارزوهاي قشنگتون برسين . خوب اينم ارزوهاي من .

اساس این بازی اینطوریه که تو ۵ تا از آرزوهاتو میگی و ۵ نفر از دوستاتو دعوت می کنی که اونا هم آرزوهاشونو بگن و بدن بغلی....بغلی بگیر

 

ارزو مي كنم... نوار قلبت ملودي زندگي سالم و طولاني را بنوازد

ارزو مي كنم.... ان چه در ايينه مي بيني تو را راضي و خوشحال نمايد و ان چه ديگران در تو مي بينند ان ها را خوشحال و راضي نمايد

ارزو مي كنم.... كسي ان قدر تو را از ته قلب دوست بدارد كه خطاهايت را ببخشد، بدي هايت را ناديده بگيرد و براي همه مردم دنيا از خوبي ها و فضايل اخلاقي ات بگويد

ارزو مي كنم.... فراموش نكني كه حداقل يك بار در روز به همسرت ، فرزندانت و والدينت بگويي :"دوستت دارم".

ارزو مي كنم... در جهاني پر از صلح و ارامش زندگي كنيم و عشق به خداوند را در هر غروب،در هر گلبرگ بسته گل ها، در لبخند هاي كودكانه، در بوسه هاي عاشقانه و در هر ضربان حيرت اور، خارق العاده و معجزه اميز قلبمان ببينيم.

در اخرم دنیا رو برای همتون شاد شاد و شادی رو برای همتون دنیا دنیا ارزومندم

دوستای گلم که به بازی دعوت شدن :

تارای مهربونم که خیلی دوسش دارم (ستاره کم یاب)

خواهر گلم هلیای نازم (دلبر)

 حامد با معرفت و مهربون که همیشه کمکم می کنه(سیاره فیلم)

مینا جونم که خیلی ماه و نازنینه(دنیای عشق)

پرستوی عزیزم که چقدر اسمشو دوست دارم (مسافر عاشق)

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

*راز ستاره سين*

امروز ميخوام براتون يه قصه تعريف كنم. يه قصه كه تا حالا نه كسي اون رو خونده و نه شنيده.
فقط قبل از هر چيزي بهتره داستان رو بخونيد. بعدش هر جور كه خواستيد در موردش فكر كنيد. البته اولش مي خواستم كه داستان رو تو دو قسمت بنويسم ولي بعد تصميم گرفتم كه همشو يه دفعه بنويسم.
(اينجوري بهتره. نه؟)
خب، شروع ميكنيم:

يكي بود يكي نبود، غير از خداي مهربون هيشكي نبود. يه گوشه اي از همين دنياي بي انتها، توي يه سرزمين نه خيلي دور، كه پر بود از آدماي رنگ و وارنگ و چيزهاي جور واجور، يه دشت بزرگ و سرسبز بود كه از يه طرف به يه جنگل سرسبز و از طرف ديگه به یه درياي بزرگ و آبي منتهي مي شد. يه روز از روزهاي خوب خدا، توي اين دشت قشنگ، روي يه تخته سنگ، يه دختر مهربون نشسته بود و در حالي كه زانوهاشو تو بغلش گرفته بود، به ته يه جادة دراز و بي انتها كه از همون نزديكي ميگذشت خيره شده بود. معلوم بود كه خيلي وقته اونجا نشسته. اون منتظر بود. منتظر بود كه يكي بياد و ... 



همين جوري كه داشت با خودش فكر ميكرد، يه دفعه ديد كه از اون دور دورا يكي داره به طرفش مياد. آره! درسته! خودش بود! هموني كه منتظرش بود. بالاخره اومد. به طرف هم دويدند. نزديك و نزديكتر. وقتي به هم رسيدند همديگرو محكم در آغوش گرفتند. انگار كه يه عمر از هم دور بودن و حالا بعد از سالها، به هم رسيدن.
با همديگه رفتند و روي يه تخته سنگ، كه فقط جاي دو نفر بود، نشستن. مثل اينكه تو اون نزديكي هيشكي جز اون دو نفر وجود نداشت. يا اگر هم بود اصلا اهميتي نداشت.
آره. جونم براتون بگه كه: اون دختر مهربون، تو دلش يه غم داشت كه سالهاي سال تو دل كوچيكش سنگيني ميكرد و پسرك يه آرزو كه ...

پسرك همش سعي ميكرد دختر مهربون رو از اون حال در بياره، دلش ميخواست كاري بكنه كه غم و غصه ها، بار و بنديلشون رو ببندن و از دل اون دختر مهربون كوچ كنن و برن به جايي كه هيشكي پيداشون نكنه .
دختر مهربون برگشت و به پسره گفت: چه جوري ميشه كه آدما مي خندن؟ اصلاً خنده چيه؟ چه شكليه؟ شادي كجاست؟ چرا من نمي تونم بخندم؟ من كه حتي يه ستاره توي آسمون به اين بزرگي ندارم. چرا من نمي تونم اين چيزا رو داشته باشم؟ بعدش يه نگاهي به پسرك كرد و رفت تو فكر. پسرك براش از خوبيها گفت. از مهربوني ها. از دوست داشتن. بهش گفت كه چقدر دوسش داره، دختر مهربون خوشحال شد. چون مي ديد يكي هست كه تو تنهايي ها باهاشه، دوسش داره، به يادشه و ...

لبخند شيريني زد. همين كه لب دختر مهربون به خنده باز شد، بلبلها شروع كردن به خوندن، رودخونه كه مدتهاي طولاني از حركت ايستاده بود دوباره شروع كرد به حركت. صداي شرشر آب سرتاسر دشت رو فرا گرفت. پسرك گفت: دختر مهربون! بيا به هم يه قولي بديم، قول بديم كه ديگه هيچ وقت، هيچ وقت و تحت هيچ شرايطي از هم جدا نشيم. هميشه و همه جا با هم باشيم.

 هميشه، هميـشـه، هـمـيـشـه ...
پسرك دست كرد تو پيراهنش و شاخة گل سرخي رو كه قايم كرده بود دادش به دختر مهربون. بعد دستشون رو دادن به هم و نگاهي تو چشمهاي همديگه كردن و يهو زدن زير خنده، از ته دل. صداي خندة اونا سراسر دشت پيچيد. طوري كه همة حيواناتي كه توي جنگل بودن، دور تا دور اون دوتا حلقه زدن و انگار از شادي پسرك و دختر مهربون خوشحال بودن. خيلي آروم از روي تخته سنگ بلند شدن. همديگه رو يه نگاهي كردن و يه دفعه از جاشون بلند شدن. يه نگاهي به روبروشون كردن بعدش تو چشمهاي همديگه خيره شدن و يه دفعه شروع كردن به دويدن توي اون دشت سرسبز. انگار زمين از شادي اونها مي خنديد و فرشي از سبزه و گل زير پاشون پهن كرده بود. اون دوتا دست در دست هم، پا به پاي هم، با تمام سرعت مي دويدند. انقدر دويدن و دويدن و دويدن تا به لب رودخونه رسيدن. هوا هم ديگه تاريك شده بود. از شدت خستگي، همون جا، لب رودخونه، روي زمين ولو شدند. دست تو دست هم، در كنار هم. انگار تمام شادي هاي دنيا تو دلشون جمع شده بود. چون ديگه با هم بودن. دست تو دست هم، در كنار هم.
به هم نگاهي كردن. چشم تو چشم هم خيره شدن، بعد از مكث كوتاهي زدن زير خنده. از ته دل. خنديدن و خنديدن و خنديدن. در همين حالي كه مي خنديدن، يه قطره اشك از گوشة چشم هردوشون آروم آروم از روي گونه هاشون ليز خورد. توي هوا، انگار اشكهاي پسرك و دختر مهربون هم دستشون رو به هم دادن و در حالي كه مي رفتن تا با آب رودخونه يكي بشن و برن به طرف دريا. در همين لحظه از انعكاس نور ماه كه اون شب كامل بود، توي اون دو قطره اشك كه حالا ديگه يكي شده بودن يه جرقه، يه برق، يه نور، پر كشيد و رفت توي دل آسمون، رفت و رفت و رفت و تبديل شد به يه ستاره، يه ستارة زيبا، زيباتر از ماه، زيباتر از همة ستاره ها. همة اين ها در يك لحظه ، توي يه چشم به هم زدن اتفاق افتاد. اما نه! نه! اون نور نمي تونسته نور ماه بوده باشه. نور ماه در مقايسه با اين نور، مثل نور يه كرم شبتاب در مقابل نور آفتاب بود. اين نور بايد منبع قويتري داشته باشه.
آره! درسته! اين نور، نوري بود كه از دل اون دوتا تابيد و با برق چشمهاشون در هم آميخت و رفت به دل آسمون.
دختر مهربون برگشت و به پسرك گفت: يعني، يعني اون، اون ستارة ماست؟! يعني منم صاحب يه ستاره شدم؟! باورم نميشه، باورم نميشه كه منم، منم ... و زد زير گريه. ولي اين گريه به خاطر اون غم و غصه ها نبود، گرية شادي بود. انگار غصه ها از دل دختر مهربون رفته بودن، براي هميشه، و جاشون رو داده بودن به عشق، به شادي.
خب! كجا بوديم؟ آهان! داشتم مي گفتم كه: پسرك دست دخترك رو گرفت و باهم بلند شدن و رفتن يه كم اون طرفتر، رفتن يه جايي وسط اون دشت سرسبزي كه حالا با نور ماه سفيد پوش شده بود. تا چشم كار ميكرد دشت بود، يه زمين صاف و هموار، صاف صاف، مثل دل اون دوتا.
هنوز از چيزايي كه ديده بودن متعجب بودن. باورشون نميشد. خسته بودن. يه جايي وسط همون دشت پهناور، كنار همديگه، روي سبزه ها، دراز كشيدن و در حالي كه دستشون توي دست هم بود به ستاره اي كه حالا ديگه مال اونا بود خيره شدن. سكوت همه جا رو فرا گرفته بود. ستارة اونها به قدري زيبا بود كه ماه پيش اون اصلاً به چشم نمي اومد. هيچ كدوم چيزي نمي گفتن. حتي جيرجيركها هم به احترام اونها اون شب رو ساكت بودن. چند دقيقه اي گذشت، شايد هم چند ساعت. نمي دونم. ولي مدتي گذشت. اونا اصلاً تو اين دنيا نبودن، چشم دوخته بودن به ستاره. اما يه دفعه سكوت درهم شكست. يه سايه، اومد به طرفشون، و درست بالاي سرشون متوقف شد. صداهاي عجيب و غريبي شنيده ميشد. نفس اون دوتا تو سينه حبس شد. هيچ صدايي نمي اومد. سكوت مطلق. يعني چي مي تونست باشه؟ يه موجود عجيب و غريب با موهاي بلند كه فقط ساية اون ديده ميشد. با اون صداهاي عجيب و غريب. نگاهي به هم كردن. دستشون رو تو دست هم فشردن. عرق سر و صورتشون رو پوشونده بود. دختر مهربون چشمهاش رو بست. پسرك آروم سرش رو برگردوند و پشت سرش رو نگاه كرد. اون موجود درست بالاي سرشون بود. دوباره سكوت غريبي سراسر دشت رو فرا گرفت.
اما ناگهان، با صداي پسرك دوباره سكوت شكسته شد. پسرك زد زير خنده. با صداي بلند مي خنديد. دختر مهربون خيلي آروم چشمهاش رو باز كرد. پسرك رو ديد كه از شدت خنده داره به خودش مي پيچه. برگشت و نگاهي به پشت سرش انداخت. مي دونيد چي ديد؟ واي خداي من! ديد كه يه اسب سفيد با يالهاي بلند و زيبا داره اونها رو نگاه ميكنه. ذوق زده شد. لبخندي زد. بلند شد و رفت به طرف اون اسب سفيد. آروم اونو نوازش كرد و دستي به سر و يال اون اسب كشيد. اون اسب سفيد قشنگ با چشمهاي درشت و زيبا كه مثل ياقوتي مي درخشيد به دختر مهربون خيره شده بود.
كمي كه گذشت، دوباره سكوت همة دشت رو فرا گرفت. اسب سفيد زيبا دويد و از اونها دور شد. اما نه! كمي اونطرفتر ايستاد. نه! اون نمي خواست فرار كنه. پسرك و دختر مهربون داشتن به اون اسب سفيد زيبا نگاه مي كردن. عجب شبي عجيبي بود. باورشون نميشد. زير نور ماه! اسب به اين زيبايي! انگار از يه دنياي ديگه اومده بود. اصلاً با اسبهاي ديگه فرق مي كرد. در همين حال كه به اون اسب سفيد نگاه مي كردن، اسب سفيد به طرفشون اشاره كرد. هي گردنش رو كج مي كرد. آره! مي خواست چيزي رو به اونها بفهمونه. با حركات سرش اونها رو به طرف خودش كشوند. وقتي كه نزديك اسب شدن، اون اسب يه كمي خودش رو پايينتر آورد. آره! مي خواست كه اونها رو سوار كنه. پسرك سوار شد و دخترك رو پشت خودش سوار كرد. اسب سفيد زيبا، آروم آروم و با ناز شروع كرد به راه رفتن. يه كمي كه رفتن، سرعتش رو بيشتر كرد. بيشتر، بازم بيشتر. بيشتر و بيشتر و شروع كرد به دويدن. با تمام سرعت. پسرك و دختر مهربون هم از خوشحالي فرياد مي كشيدن و مي خنديدن.
دختر مهربون، پسرك رو محكم گرفته بود و در حالي كه جيغ ميزد، ميگفت: يوهو! خدايا شكرت! من چقدر خوشحالم! من چقدر خوشبختم!
اسب سفيد زيبا، همچنان به راهش ادامه مي داد و با سرعت هر چه تمام تر مي دويد. دشت بزرگ و پهناوري بود. انگار انتهايي نداشت. مي رفتن و مي رفتن ...



اما يه دفعه! واي خداي من! يه دفعه جلوشون يه درة بزرگ سبز شد. ولي اسب سفيد داشت همچنان مي تاخت، بدون اينكه هيچ توجهي به اون دره بكنه و انگار خيال ايستادن هم نداشت. دختر مهربون دستاشو محكم دور كمر پسرك حلقه زد و پسرك هم گردن اسب سفيد رو محكم گرفته بود و اسب سفيد همچنان مي تاخت. هر لحظه به لبة پرتگاه نزديكتر مي شدن و اسب سفيد همچنان مي تاخت و خيال ايستادن هم نداشت.
نفسها توي سينه حبس شد. هردوشون چشمهاشون رو بستن. انگار همه چيز توي خواب و رؤيا بود. داشتن به طرف پرتگاه مي رفتن. هيچ راهي نداشتن. اسب سفيد رو محكم گرفته بودن و خودشون رو به اسب سفيد سپرده بودن و مي رفتن و مي رفتن و مي رفتن. به لبة پرتگاه رسيدن. ديگه همه چيز تموم شده بود. اينجا آخر راه بود. اسب سفيد به لبة پرتگاه رسيد ...

(تا اينجا رو داشته باشيد تا يه نفسي بگيرم
)
خب! چي ميشه؟ الآن چه اتفاقي مي افته؟ خب معلومه ديگه! ميرن ته دره !!!

ولي نه! همين كه به لب درّه ميرسن، اسب سفيد مي پره. در حالي كه بين زمين و هوا معلق شدن، اسب سفيد شروع مي كنه به لرزيدن. و يه دفعه دوتا بال سفيد زيبا، دو طرف بدن اسب سفيد زيبا ظاهر ميشه. آره! همون طوري كه حدس زدم. اون اسب، يه اسب معمولي نبود. اون اسب از يه دنياي ديگه اومده بود. اومده بود كه اونها رو با خودش ببره، اما به كجا؟!
دختر مهربون و پسرك، هنوز چشمهاشون رو بسته بودن و نمي دونستن كه داره چه اتفاقي مي افته. كمي گذشت. هنوز چشمهاشون بسته بود. اما اتفاقي نيفتاد. نسيم ملايمي به سر و صورت اون دوتا مي خورد. چه هواي لذت بخشي. همه چيز براشون عجيب بود. خيلي آروم چشمهاشون رو باز كردن. واي خداي من! چي مي بينم! آره! اونها كيلومترها از سطح زمين فاصله گرفته بودن و روي بالهاي سفيد اسب سفيد زيبا، داشتن از لا به لاي ابرها مي گذشتن. واي كه چه منظرة زيبايي. دشت سرسبز، جنگل زيبا، رودخونه اي كه از وسط اون دشت سرسبز مي گذشت. همه و همه زير پاشون بود و لحظه لحظه ازشون دور تر ميشدن. داشتن از ديدن اون مناظر زيبا لذت مي بردن.
پسرك برگشت و به صورت دختر مهربون نگاهي كرد. دختر مهربون به روبرو خيره شده بود. با دست به روبرو اشاره اي كرد و با صداي گرفته و بهت زده گفت: اونجا رو نگاه كن. مي بيني؟ اون، اون ، اون ستارة ماست. داريم به طرف اون ستاره ميريم. بله! درسته! اون اسب سفيد بالدار زيبا داشت اونها رو به ستاره اي مي برد كه متعلق به اون دوتا بود. اصلاً اون اسب، براي همين كار اومده بود. اونها رفتن و رفتن و رفتن تا به اون ستاره رسيدن.
اسب سفيد بالدار زيبا جلوي در ورودي ستاره ايستاد. پسرك و دختر مهربون پياده شدن. پسرك دستي به نشانة تشكر به سر اسب كشيد. و بعد اسب از اونها جدا شد و رفت و رفت و رفت. دور شد. تا جايي كه از ديد اون دوتا خارج شد.
دختر مهربون دستش رو به پسرك داد و با هم راه افتادن. دست تو دست هم، در كنار هم. از در ورودي كه گذشتن، وارد يه راهرو شدن. يه راهروي دراز كه در انتهاي اون نور شديدي ديده ميشد و توي چشم ميزد. اونها رفتن و رفتن و رفتن و وقتي به انتهاي راهرو رسيدن هردوشون همون جا متوقف شدن.
در كمال حيرت نگاهي به دور و برشون انداختن. چي ميديدن؟! يه باغ زيبا كه درست وسط اون ستاره واقع شده بود. و درست در وسط اون باغ، يه كلبة خيلي زيبا بود كه در و ديواراي اون با گلهاي ياس سفيد و گلهاي سرخ زيبا پوشيده شده بود. يعني اونجا مال كي بود؟! تا چند ساعت پيش كه ستاره اي وجود نداشت. پس كي ميتونه اون كلبه رو ساخته باشه؟! خب معلومه. اونجا مال صاحبان ستاره بود. خداي من! باور نكردنيه. همه چيز و همه جاي اين ستاره مال اون دوتا بود. فقط مال اون دوتا. عطر گل ياس سفيد توي فضا پيچيده بود. از همه چيز و همه جا بوي ياس ميومد
.
يه جايي تو اون ستاره، كمي اونطرفتر از كلبه، محل برخورد اون رودخونه با دريا بود. واقعاً با شكوهه. يه درياي بي انتها. تا چشم كار مي كرد، دريا بود و دريا بود و دريا بود.
انگار اون رودخونه، از زمين تا اون ستاره كشيده شده بود تا اون دو قطره اشك رو به اين دريا برسونه. اما در فاصلة بين زمين و ستاره رودخونه اي ديده نميشد. ولي من مطمئنم كه اين ادامة همون رودخونست. من مطمئنم.
اين همه ماجرا براي اونا قابل باور نبود. ولي اتفاق افتاده بود. اما چيزي كه مهم بود اين بود كه اونها حالا صاحب يه ستاره شدن و از اون مهمتر اينكه ديگه از اين به بعد، هميشه با هم خواهند بود. براي هميشه.
بين كلبه و دريا هم پوشيده شده بود از گلهاي رنگارنگ كه عطرشون توي هوا پيچيده بود و پروانه هاي خيلي قشنگ كه روي گلها بازي ميكردن. توي اون ستاره، جز اون دوتا، هيشكي نبود. هيشكي. فقط اون دوتا بودن. تنهاي تنها اما باهم. دست تو دست هم و در كنار همديگه.



دختر مهربون دويد و توي گلها چرخي زد. دنبال پروانه ها كرد. يه شاخه گل سرخ چيد و گذاشت پشت گوشش، لاي موهاش. واي كه چه خوشگل شده بود. زيباتر از گذشته. زيبا تر از هميشه. بعدش هم رفت كنار دريا و نشست روي يه تخته سنگ، كه فقط جاي دو نفر بود. بعد هم پسرك رفت و كنار دختر مهربون روي تخته سنگ نشست. دست همديگرو گرفتن و دوباره با هم عهد بستن كه هميشه با هم باشن. هميــشه. اونها سالهاي سال به خوبي و خوشي با هم توي اون ستاره زندگي كردن و از اون روز به بعد، هر روز غروب كه ميشد، از كلبه ميومدن بيرون و مي رفتن كنار دريا، روي اون تخته سنگ مي نشستن و به افق خيره ميشدن. پسرك سرش رو ميگذاشت روي شونه هاي دختر مهربون و دختر مهربون سرش رو به سر پسرك مي چسبوند و هر روز به ياد روزهاي خوب گذشته، يه قطره اشك از چشمشون رو توي آب دريا مي ريختن و بعد چشمهاشون رو مي بستن و هيچكدوم چيزي نمي گفتن.
دلم نمياد قصه رو تموم كنم. اما انگار زيادي طولاني شد. نمي خواستم انقدر زياد بشه، ولي شد ديگه. چه ميشه كرد؟ حرفها را بايد زد. گفته ها را بايد گفت. قصه رو اينجوري تموم ميكنم كه:
اونها سالهاي سال به خوبي و خوشي با هم توي اون ستاره زندگي كردن و ...

و اون ستاره رازي داشت كه پسرك و دختر مهربون تصميم گرفتن هيچ وقت، به هيچ كسي نگن. به هيچ كس.



اين قصه، خيلي طولاني تر از اين حرفا بود ولي من خيلي از اتفاقات رو حذف كردم چون ...
قصة ما به سر رسيد ..... كلاغه به خونش نرسيد.
من ديگه هيچي نميگم. فقط اميدوارم قصه رو خونده باشيد. شايد پيش خودتون بگيد كه ... ولي اين غصه همش خاطره ست. و

 (سكوت...)‍‍‍‍‍‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌‍‌‍ ‍‍‍‍‍‌


پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

دختر مهربون




نویسنده
دختر مهربون


آرشیو شده ها
فروردین ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦


______________
اينجا برام ستاره بذارين


______________
Ooستاره اين هفتهoO
______________
دیر گاهی است سوالی دارم و معما این است سهم ازادی پروانه کجاست؟ و چرا بال کبوتر فقط اهنگ قفس می خواند؟ مرغ باران به کجا می بارد!؟! و چرا یک گنجشک بار اول که سر از لانه برون می ارد تا که پر گیرد و بالا برود " اسمان را جا نیست؟ و نمی دانم من از چه رو میگویند شب خمار است و سیاه شب اگر تاریک است علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین و سوالم این است سهم دلتنگی خورشید کجاست ؟" .!
_____________
ستاره هاي اسمونم
______________

استاد بزرگ

اب_ايينه

اعدامي

اقا مسعود

اهاي خبر نداري دلم داره مي ميره

الهه ناز

الهه شرقی

بين عشق منو تو فاصله اي نيست

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

بامداد تلخ

بي تو چه كنم

بهترين دانلودها

* بچه ها بياين گپ بزنيم *

بچه های اسمان

پدر بزرگ

پادشاه حسن

تارا جون

تهروووون

جوك ترش و شيرين

جهنم افكار

*جام باده * رهگذر جاده تنهایی

* جدید ترین موزیک ها* نیلو جونم

حامد و هاجر جونم

حرف دل

خدايا با توام ** حواست كجاست ؟

خاطره ها

خواب و رویا

خدایی که شکست خورد

دو پرنده يك پرواز

دختران تنها

دنياي بازي هاي تصوير

دهکده عکس

*رها جونم* صدا كن مرا

زندگي ساده

زیر درخت ارزو

سياره ي فيلم

سينمايي

ساحل امید

بی 3

سطر های سپید

شكوفه جونم

عکس.جک.مطالب. اس ام اس

.::غريو تنهايي::.

كوچه باغ خاطره

كلبه درويشي من

گفته هایی از نگفته ها

گل های مریم

مرد پاييزي

ميلاد و نسيم

من هستم

مكتب دف و كوزه

مرگ يك اتفاق معمولي نيست

نگین سبز

وبلاگ علمي ايران و دانش

يه قلب پاك

pinky

sms & joke
 

______________
لینک امروز
وبلاگ فارسی
اخبار وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ICT
پردیس من
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ

آمار و خروجی

  RSS 2.0   ______________

لوگودونی


وبلاگ فارسی




Òòº Logo ºóÓ


ÒòººóÓ

ان گاه كه باد مخالف ميوزد پناه ميبرم بر سنگ ها ديوارها نقاب ها و فراموش ميكنم از همين باد است پرواز بي نظير عقاب ها

________________ Òòº Design By ºóÓ

Òòº طراح قالب ºóÓ


Hameh Chi 4 U

به تو خنديدم كه فكر ميكردي محبت كردن اسان است فكر ميكردي عشق ورزيدن راحت است حق داشتي ".

مسافر بودي و نميدانستي محبت در اين شهر معنا ندارد وعشق چيزي نيست جز سنگدلي وزماني كه خواستم بگويم چيزي جز يك تكه سنگ پيدا نكردم.

كاش بال داشتم .كاش ميتوانستم دور شوم و كاش بالهايم را ميديدي .

Up | Down | Top | Bottom

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد