iransohrab
* عشق شيرينش مرا فرهاد کرد * * او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد * * او بشد ليلا و ما مجنون روي ماه او * * قلب ويران مرا آباد کرد * * نام شيرينش تمام تلخيه عمرم زدود * * قبل از او دنيا برايم اين چنين زيبا نبود * * بعد از او هم زندگي هست وليکن تلخ تلخ * * بعد از او اين زندگي ديگر چه سود

هيچ گاه مغرور نشو برگا وقتي ميريزن كه فكر ميكنن طلا شدن

onLoad and onUnload Example

ستاره شبهای تارم که ناقوس قلبش اهنگ عشق مينوازد

 

ستاره شبهای تارم که ناقوس قلبش اهنگ عشق مينوازد

 
 

يه شب در تاريكي ، ماه يواشكي پر غرور و متكبر در گوش شب بوها به ارومي زمزمه كرد كه :

"زيبا تر از وجود من پيدا نميشود" گل هاي شب بو ، به راحتي حرف ماه رو قبول كردند. چون در تاريكي شب چيز ديگري رو نمي ديدند ،فقط ماه رو با نور خيره كننده اش مي ديدند.

گل هاي شب بو تصميم گرفتند از اين به بعد شب ها بيدار مانده و ماه رو نگاه كنند و ان قدر مجذوبش ميشدند كه از زيباييش سير نمي شدند.

روز كه از راه مي رسيد خستگي به انها مجال نمي داد و به خواب مي رفتند.

من خيلي دلم مي خواد كه يكي از روزهاي خدا ، گل هاي شب بو به كلك ماه پي ببرند و بدونند كه ماه زيبايي خودش رو از خورشيد قرض گرفته و خورشيد علاوه بر نثار زيباييش ، با عظمت كنار مي ره تا ماه تك و تنها بدرخشد.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

نيمکت

در جاده ای که اغازش من بودم و پایانش خورشید !بدون انکه بدانم چرا...با نگاهی از سر دلتنگی رفتنش را نظاره گر شدم ...

بعد از رفتنش باران چه معصومانه میبارید ! نه... اسمان مثل هر روز دیگر ٬ افتابی بود ... چشمان من بود که میبارید ... و من ماندم و دیوار فرو ریخته ای از غرور...

و صدایی که میکوشید ناله های دل بارانی ام را پشت قهقه های مسمومش بپوشاند... اما صدا میلرزید...تا توانست ترسید...که مبادا غم تنهاییش فاش شود...اما تا بود درخت بود...سرسبزی بود و کس انجا نبود...

...

...

...

گوشه ی پارک رو همون نیمکت همیشگی که به نظرش دنج ترین جای دنیا میومد نشسته بود و خاطرات گذشته رو مرور میکرد... یه نیمکت سنگی زیر سایبون یک بید مجنون!

احساس عجیبی داشت... یه جور سردرگمی!!!حسابی گیج شده بود... نمیخواست باور کنه که سخت پشیمون شده...از انتخابی که کرده...از تصمیمی که گرفته! دیگه سر دو راهی نبود...پا تو جاده ای گذاشته بود که نمیخواست بدونه اخرش به کجا میرسه! شاید در اون لحظه ارزو میکرد که ای کاش یه بار دیگه میتونستم برگردم و از نو تصمیم بگیرم...دوباره تجربه کنم... احساس کنم...اون روزارو...اون لحظاتو...

ْْراستی زیر بارون...تو اون هوای سرد از چی حرف میزدیم؟ از اینکه همیشه ارزو داشتیم یه روز بارونی رو کنار هم باشیم...رو همین نیمکت...زیر سایبون بید مجنون...اون روز همه چی ابی بود... و میدونم... میدونم که هر دومون احساس میکردیم عاشقترینیم... و خدا ان روز با ما بود...مثل همیشه... بیشتر از هر زمان دیگری!ْ

لعنت به تو...لعنت به این غرور...لعنت به من...

دیگه پشیمونی فایده ای نداشت...فرصتی برای جبران نبود...

مسافر بود...

باید میرفت.....

اما اینبار تنها......

دلش میخواست تمام راه بارون بباره...

...

...

...

چه سکوت قشنگی...

...

...

...

هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشقترینم...

                 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

 

پسر و دختر جوان که سه سال نامزد بودند فقط به دلیل مشکلات و بهانه هایی که پسر جوان مطرح میکرد نتوانسته بودند ازدواج کنند . ان روز دختر و پسر جوان همین طور کنار دریا قدم میزدند که ناگهان چشمشان به چراغ جادویی افتاد که از خاک بیرون زده بود . دختر جوان با خوشحالی خم شد و چراغ جادو را برداشت و دستی به تنه ی ان کشید . . .

دودی از داخل ان چراغ به اسمان بلند شد و لحظه ای بعد غول چراغ جادو جلوی پایشان زانو زد  وگفت : شما دو نفر هر کدامتان میتوانید یک ارزو مطرح کنید و مطمئن باشید ارزویتان براورده میشود .دختر جوان بلافاصله گفت :

*ارزو میکنم من و نامزدم تا اخر دنیا کنار هم باشیم !*

غول چراغ جادو تعظیم کرد و رو به پسر گفت :نوبت شماست وپسر جوان کفت :

*ارزو میکنم دنیا همین لحظه به اخر برسد !*

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

يک سال گذشت و چهار فصل و ...

خداي من يك سال گذشت

هر چه كردم ديدي و هر چه بخشيدي و عفو كردي نديدم

خداي من يك سال گذشت و چهار فصل

هراسان شدم پناهم دادي بيمار شدم شفايم دادي ارامش و امنيت كه رسيد طبيب و پناه را از ياد بردم

خداي من يك سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه

پي تقدير نيكو پرسان ميگشتم شب قدر مرا خواندي بر سر خواني پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گريستم ودستان ملتمسم به اسمان بلند بود قلم رحمتت بر صحيفه بي تقديرم خواست كه بنگارد تقدير نيكويي را ! هيهات !

خداي من يك سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدو شصت و پنج روز

هر روز بر سجاده ي عبادت به رسم عادت زانو ميزنم كه ذكر تو گويم پيشاني بندگي بر تربت ان نازنين مينهادم و بندگي هزاران معبود ديگر ميكردم و لحظه لحظه اش معبود يگانه را از ياد ميبردم

خداي من يك سال گذشت و چهار فصل و . . . چه ميگويم ؟!

خداي من سال ها گذشت ده بيست و سي ... سا ل هر چه كردم ديدي و هر چه بخشيدي و عفو كردي نديدم

خداي من چگونه است كه همچنان دوستم داري و به محبت ميخوانيم ؟ چگونه است كه رهايم نميكني ؟چگونه است كه هرگز هرگز از تو نااميد نميگردم ؟اين چه رسم خدايي است؟

خداي من اواي ملكوتي"يا مقلب القلوب و الابصار " مي ايد تو مرا ميخوامي كه بخوانمت ؟

اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول والاحوال

خداي من بندگي ام را بپذير التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا

خداي من ارزويم چه شد؟الي احسن الحال .خوب من بوي عطر تحويل مي ايد. چه مبارك تقديري !

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

 

هر گاه نوزادي متولد ميشه يك نسل جديد وارد فاميل ميشه و نسلي كه تا پيش از اين يكه تاز بود ميدون رو براي نسل تازه وارد خالي ميكنه .زمستون نميتونه بعد از تحويل سال باز هم بمونه و به سرمازايي خودش ادامه بده !حتي اگه بهار كوتاه بيادو به حرمت گيس هاي سفيد زمستون به اون اجازه بده چند روز ديگه بمونه بنفشه ها و پرستوها اين اجازه رو نميدن .

علف ها از زمين سر ميزنن تا خودشونو براي جشن سيزده به در اماده كنن و شكوفه ها بر سر درختان ظاهر ميشن تا ميوه هاي تازه اي رو براي مخلوقات هستي بسازن .بهار به جلو ميره و از زمستون دور ميشه چراكه تقدير او رفتن به جلو و جدا شدن از زمستونه .

بهار جديد تورو وادار به فراموش كردن همه ي از دست دادني ها و از ياد بردن همه ي نداشتني هات ميكنه !اين خاصيت بهاره كه بي اعتنا به زمستون وارد ميشه و همه ي برف و بارون و كولاك زمستون رو به سخره ميگيره و از برف سرد بارون فرح بخش بهاري ميسازه و زمين مرده و زمستوني رو به چمن زار سبز و حيات بخش تبديل ميكنه و تو براي زنده شدن و دوباره بهاري شدن و فراموش كردن زمستون لازم نيست كاري كني ! فقط كافيه مثل بنفشه وشكوفه خودتو به دست بهار بسپاري و معجزه تازگي وتحول در دل و ديده رو با تمام وجود شاهد باشي .

از اين فرصت جديدي كه در اختيار تو گذاشته شده استفاده كن و در اغاز بهار براي فراموش كردن زمستون و سردي هاش خودتو در دامان طبيعت رها كن و زندگي رو اونطور كه هست

بدون واسطه تجربه كن .

ديگه نگران زمستون نباش ! بهار كه مياد زمستون چاره اي جز رفتن نداره !

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو داد

دختر با ناامیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه میکرد.کاملا از او ناامید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر میکرد که اوهم دوستش دارد ولی او درست موقعی که شدیدا به او نیاز داشت دختر رو تنها گذاشته بود.از بعد از پیوند کلیه در بیمارستان تمام مدتی که بستری بود همه به عیادتش امده بودند به غیراز پسر.چشمانش همیشه به دری بود که همه از ان داخل می امدند به غیراز کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان با خودش گفته بود شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشدولی در برابر تمام پرسش هایش همیشه یا سکوت بود یا جواب های بی سروته که خود پسر هم به احمقانه بودن انها اعتراف داشت.

تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمیخواهد اورا ببیند به او گفت:که از زندگیش خارج شود به نظر او پسرخاله اش که هرروز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود.دختر در حالت عصبی با دست به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد ورنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته و پسر را برای همیشه ترک کرده بود دختر با خود فکر میکرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیایی که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا میشوند که کلیه اش را مجانی اهدا میکند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به دیدنش برود ویا پسر خاله اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود وخون هایی را که از پهلویش از جای بخیه ها می امد پاک میکرد وپسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پابرجا بود او نمیخواست دختر تمام عمر خود را مدیون بداند.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

 

یه روزی               یه جوری            یه چیزی                       صبر داشته باش

           یه جایی              یه کسی              صبر داشته باش

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

 

خدایا

من تورا در خلوت شبهای عشاق میجویم در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند تورا در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه ی حیات است میبینم.

تورا در اوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان میجویم.

تورا در ابهت کوهستان های سر به فلک کشیده که دره های ژرف را در دل خود جای داده اند ویا در قطره قطره ی شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه ای باران زده میچکد میجویم.

در فروغ روشن یک شمع مه تاریکی را پایان می بخشد ویا در روشنایی خیره کننده ی خورشید .

من تورا در سختترین سنگ های زمین ودرلطیف ترین غنچه های بهاری می جویم.

خدایا من تورا در  همه ی این ها میجویم و در همه ی این ها می یابم.

تو در تمام ذرات وجودم جا داری و با منی :

هر لحظه و هر جا دستم گیر...

پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

 
این وبلاگ متعلق به دختر مهربون می باشد
پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

دختر مهربون




نویسنده
دختر مهربون


آرشیو شده ها
فروردین ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦


______________
اينجا برام ستاره بذارين


______________
Ooستاره اين هفتهoO
______________
دیر گاهی است سوالی دارم و معما این است سهم ازادی پروانه کجاست؟ و چرا بال کبوتر فقط اهنگ قفس می خواند؟ مرغ باران به کجا می بارد!؟! و چرا یک گنجشک بار اول که سر از لانه برون می ارد تا که پر گیرد و بالا برود " اسمان را جا نیست؟ و نمی دانم من از چه رو میگویند شب خمار است و سیاه شب اگر تاریک است علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین و سوالم این است سهم دلتنگی خورشید کجاست ؟" .!
_____________
ستاره هاي اسمونم
______________

استاد بزرگ

اب_ايينه

اعدامي

اقا مسعود

اهاي خبر نداري دلم داره مي ميره

الهه ناز

الهه شرقی

بين عشق منو تو فاصله اي نيست

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

بامداد تلخ

بي تو چه كنم

بهترين دانلودها

* بچه ها بياين گپ بزنيم *

بچه های اسمان

پدر بزرگ

پادشاه حسن

تارا جون

تهروووون

جوك ترش و شيرين

جهنم افكار

*جام باده * رهگذر جاده تنهایی

* جدید ترین موزیک ها* نیلو جونم

حامد و هاجر جونم

حرف دل

خدايا با توام ** حواست كجاست ؟

خاطره ها

خواب و رویا

خدایی که شکست خورد

دو پرنده يك پرواز

دختران تنها

دنياي بازي هاي تصوير

دهکده عکس

*رها جونم* صدا كن مرا

زندگي ساده

زیر درخت ارزو

سياره ي فيلم

سينمايي

ساحل امید

بی 3

سطر های سپید

شكوفه جونم

عکس.جک.مطالب. اس ام اس

.::غريو تنهايي::.

كوچه باغ خاطره

كلبه درويشي من

گفته هایی از نگفته ها

گل های مریم

مرد پاييزي

ميلاد و نسيم

من هستم

مكتب دف و كوزه

مرگ يك اتفاق معمولي نيست

نگین سبز

وبلاگ علمي ايران و دانش

يه قلب پاك

pinky

sms & joke
 

______________
لینک امروز
وبلاگ فارسی
اخبار وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ICT
پردیس من
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ

آمار و خروجی

  RSS 2.0   ______________

لوگودونی


وبلاگ فارسی




Òòº Logo ºóÓ


ÒòººóÓ

ان گاه كه باد مخالف ميوزد پناه ميبرم بر سنگ ها ديوارها نقاب ها و فراموش ميكنم از همين باد است پرواز بي نظير عقاب ها

________________ Òòº Design By ºóÓ

Òòº طراح قالب ºóÓ


Hameh Chi 4 U

به تو خنديدم كه فكر ميكردي محبت كردن اسان است فكر ميكردي عشق ورزيدن راحت است حق داشتي ".

مسافر بودي و نميدانستي محبت در اين شهر معنا ندارد وعشق چيزي نيست جز سنگدلي وزماني كه خواستم بگويم چيزي جز يك تكه سنگ پيدا نكردم.

كاش بال داشتم .كاش ميتوانستم دور شوم و كاش بالهايم را ميديدي .

Up | Down | Top | Bottom

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد