iransohrab
* عشق شيرينش مرا فرهاد کرد * * او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد * * او بشد ليلا و ما مجنون روي ماه او * * قلب ويران مرا آباد کرد * * نام شيرينش تمام تلخيه عمرم زدود * * قبل از او دنيا برايم اين چنين زيبا نبود * * بعد از او هم زندگي هست وليکن تلخ تلخ * * بعد از او اين زندگي ديگر چه سود

هيچ گاه مغرور نشو برگا وقتي ميريزن كه فكر ميكنن طلا شدن

*راز ستاره سين* - onLoad and onUnload Example

ستاره شبهای تارم که ناقوس قلبش اهنگ عشق مينوازد

 

ستاره شبهای تارم که ناقوس قلبش اهنگ عشق مينوازد

 
*راز ستاره سين*

امروز ميخوام براتون يه قصه تعريف كنم. يه قصه كه تا حالا نه كسي اون رو خونده و نه شنيده.
فقط قبل از هر چيزي بهتره داستان رو بخونيد. بعدش هر جور كه خواستيد در موردش فكر كنيد. البته اولش مي خواستم كه داستان رو تو دو قسمت بنويسم ولي بعد تصميم گرفتم كه همشو يه دفعه بنويسم.
(اينجوري بهتره. نه؟)
خب، شروع ميكنيم:

يكي بود يكي نبود، غير از خداي مهربون هيشكي نبود. يه گوشه اي از همين دنياي بي انتها، توي يه سرزمين نه خيلي دور، كه پر بود از آدماي رنگ و وارنگ و چيزهاي جور واجور، يه دشت بزرگ و سرسبز بود كه از يه طرف به يه جنگل سرسبز و از طرف ديگه به یه درياي بزرگ و آبي منتهي مي شد. يه روز از روزهاي خوب خدا، توي اين دشت قشنگ، روي يه تخته سنگ، يه دختر مهربون نشسته بود و در حالي كه زانوهاشو تو بغلش گرفته بود، به ته يه جادة دراز و بي انتها كه از همون نزديكي ميگذشت خيره شده بود. معلوم بود كه خيلي وقته اونجا نشسته. اون منتظر بود. منتظر بود كه يكي بياد و ... 



همين جوري كه داشت با خودش فكر ميكرد، يه دفعه ديد كه از اون دور دورا يكي داره به طرفش مياد. آره! درسته! خودش بود! هموني كه منتظرش بود. بالاخره اومد. به طرف هم دويدند. نزديك و نزديكتر. وقتي به هم رسيدند همديگرو محكم در آغوش گرفتند. انگار كه يه عمر از هم دور بودن و حالا بعد از سالها، به هم رسيدن.
با همديگه رفتند و روي يه تخته سنگ، كه فقط جاي دو نفر بود، نشستن. مثل اينكه تو اون نزديكي هيشكي جز اون دو نفر وجود نداشت. يا اگر هم بود اصلا اهميتي نداشت.
آره. جونم براتون بگه كه: اون دختر مهربون، تو دلش يه غم داشت كه سالهاي سال تو دل كوچيكش سنگيني ميكرد و پسرك يه آرزو كه ...

پسرك همش سعي ميكرد دختر مهربون رو از اون حال در بياره، دلش ميخواست كاري بكنه كه غم و غصه ها، بار و بنديلشون رو ببندن و از دل اون دختر مهربون كوچ كنن و برن به جايي كه هيشكي پيداشون نكنه .
دختر مهربون برگشت و به پسره گفت: چه جوري ميشه كه آدما مي خندن؟ اصلاً خنده چيه؟ چه شكليه؟ شادي كجاست؟ چرا من نمي تونم بخندم؟ من كه حتي يه ستاره توي آسمون به اين بزرگي ندارم. چرا من نمي تونم اين چيزا رو داشته باشم؟ بعدش يه نگاهي به پسرك كرد و رفت تو فكر. پسرك براش از خوبيها گفت. از مهربوني ها. از دوست داشتن. بهش گفت كه چقدر دوسش داره، دختر مهربون خوشحال شد. چون مي ديد يكي هست كه تو تنهايي ها باهاشه، دوسش داره، به يادشه و ...

لبخند شيريني زد. همين كه لب دختر مهربون به خنده باز شد، بلبلها شروع كردن به خوندن، رودخونه كه مدتهاي طولاني از حركت ايستاده بود دوباره شروع كرد به حركت. صداي شرشر آب سرتاسر دشت رو فرا گرفت. پسرك گفت: دختر مهربون! بيا به هم يه قولي بديم، قول بديم كه ديگه هيچ وقت، هيچ وقت و تحت هيچ شرايطي از هم جدا نشيم. هميشه و همه جا با هم باشيم.

 هميشه، هميـشـه، هـمـيـشـه ...
پسرك دست كرد تو پيراهنش و شاخة گل سرخي رو كه قايم كرده بود دادش به دختر مهربون. بعد دستشون رو دادن به هم و نگاهي تو چشمهاي همديگه كردن و يهو زدن زير خنده، از ته دل. صداي خندة اونا سراسر دشت پيچيد. طوري كه همة حيواناتي كه توي جنگل بودن، دور تا دور اون دوتا حلقه زدن و انگار از شادي پسرك و دختر مهربون خوشحال بودن. خيلي آروم از روي تخته سنگ بلند شدن. همديگه رو يه نگاهي كردن و يه دفعه از جاشون بلند شدن. يه نگاهي به روبروشون كردن بعدش تو چشمهاي همديگه خيره شدن و يه دفعه شروع كردن به دويدن توي اون دشت سرسبز. انگار زمين از شادي اونها مي خنديد و فرشي از سبزه و گل زير پاشون پهن كرده بود. اون دوتا دست در دست هم، پا به پاي هم، با تمام سرعت مي دويدند. انقدر دويدن و دويدن و دويدن تا به لب رودخونه رسيدن. هوا هم ديگه تاريك شده بود. از شدت خستگي، همون جا، لب رودخونه، روي زمين ولو شدند. دست تو دست هم، در كنار هم. انگار تمام شادي هاي دنيا تو دلشون جمع شده بود. چون ديگه با هم بودن. دست تو دست هم، در كنار هم.
به هم نگاهي كردن. چشم تو چشم هم خيره شدن، بعد از مكث كوتاهي زدن زير خنده. از ته دل. خنديدن و خنديدن و خنديدن. در همين حالي كه مي خنديدن، يه قطره اشك از گوشة چشم هردوشون آروم آروم از روي گونه هاشون ليز خورد. توي هوا، انگار اشكهاي پسرك و دختر مهربون هم دستشون رو به هم دادن و در حالي كه مي رفتن تا با آب رودخونه يكي بشن و برن به طرف دريا. در همين لحظه از انعكاس نور ماه كه اون شب كامل بود، توي اون دو قطره اشك كه حالا ديگه يكي شده بودن يه جرقه، يه برق، يه نور، پر كشيد و رفت توي دل آسمون، رفت و رفت و رفت و تبديل شد به يه ستاره، يه ستارة زيبا، زيباتر از ماه، زيباتر از همة ستاره ها. همة اين ها در يك لحظه ، توي يه چشم به هم زدن اتفاق افتاد. اما نه! نه! اون نور نمي تونسته نور ماه بوده باشه. نور ماه در مقايسه با اين نور، مثل نور يه كرم شبتاب در مقابل نور آفتاب بود. اين نور بايد منبع قويتري داشته باشه.
آره! درسته! اين نور، نوري بود كه از دل اون دوتا تابيد و با برق چشمهاشون در هم آميخت و رفت به دل آسمون.
دختر مهربون برگشت و به پسرك گفت: يعني، يعني اون، اون ستارة ماست؟! يعني منم صاحب يه ستاره شدم؟! باورم نميشه، باورم نميشه كه منم، منم ... و زد زير گريه. ولي اين گريه به خاطر اون غم و غصه ها نبود، گرية شادي بود. انگار غصه ها از دل دختر مهربون رفته بودن، براي هميشه، و جاشون رو داده بودن به عشق، به شادي.
خب! كجا بوديم؟ آهان! داشتم مي گفتم كه: پسرك دست دخترك رو گرفت و باهم بلند شدن و رفتن يه كم اون طرفتر، رفتن يه جايي وسط اون دشت سرسبزي كه حالا با نور ماه سفيد پوش شده بود. تا چشم كار ميكرد دشت بود، يه زمين صاف و هموار، صاف صاف، مثل دل اون دوتا.
هنوز از چيزايي كه ديده بودن متعجب بودن. باورشون نميشد. خسته بودن. يه جايي وسط همون دشت پهناور، كنار همديگه، روي سبزه ها، دراز كشيدن و در حالي كه دستشون توي دست هم بود به ستاره اي كه حالا ديگه مال اونا بود خيره شدن. سكوت همه جا رو فرا گرفته بود. ستارة اونها به قدري زيبا بود كه ماه پيش اون اصلاً به چشم نمي اومد. هيچ كدوم چيزي نمي گفتن. حتي جيرجيركها هم به احترام اونها اون شب رو ساكت بودن. چند دقيقه اي گذشت، شايد هم چند ساعت. نمي دونم. ولي مدتي گذشت. اونا اصلاً تو اين دنيا نبودن، چشم دوخته بودن به ستاره. اما يه دفعه سكوت درهم شكست. يه سايه، اومد به طرفشون، و درست بالاي سرشون متوقف شد. صداهاي عجيب و غريبي شنيده ميشد. نفس اون دوتا تو سينه حبس شد. هيچ صدايي نمي اومد. سكوت مطلق. يعني چي مي تونست باشه؟ يه موجود عجيب و غريب با موهاي بلند كه فقط ساية اون ديده ميشد. با اون صداهاي عجيب و غريب. نگاهي به هم كردن. دستشون رو تو دست هم فشردن. عرق سر و صورتشون رو پوشونده بود. دختر مهربون چشمهاش رو بست. پسرك آروم سرش رو برگردوند و پشت سرش رو نگاه كرد. اون موجود درست بالاي سرشون بود. دوباره سكوت غريبي سراسر دشت رو فرا گرفت.
اما ناگهان، با صداي پسرك دوباره سكوت شكسته شد. پسرك زد زير خنده. با صداي بلند مي خنديد. دختر مهربون خيلي آروم چشمهاش رو باز كرد. پسرك رو ديد كه از شدت خنده داره به خودش مي پيچه. برگشت و نگاهي به پشت سرش انداخت. مي دونيد چي ديد؟ واي خداي من! ديد كه يه اسب سفيد با يالهاي بلند و زيبا داره اونها رو نگاه ميكنه. ذوق زده شد. لبخندي زد. بلند شد و رفت به طرف اون اسب سفيد. آروم اونو نوازش كرد و دستي به سر و يال اون اسب كشيد. اون اسب سفيد قشنگ با چشمهاي درشت و زيبا كه مثل ياقوتي مي درخشيد به دختر مهربون خيره شده بود.
كمي كه گذشت، دوباره سكوت همة دشت رو فرا گرفت. اسب سفيد زيبا دويد و از اونها دور شد. اما نه! كمي اونطرفتر ايستاد. نه! اون نمي خواست فرار كنه. پسرك و دختر مهربون داشتن به اون اسب سفيد زيبا نگاه مي كردن. عجب شبي عجيبي بود. باورشون نميشد. زير نور ماه! اسب به اين زيبايي! انگار از يه دنياي ديگه اومده بود. اصلاً با اسبهاي ديگه فرق مي كرد. در همين حال كه به اون اسب سفيد نگاه مي كردن، اسب سفيد به طرفشون اشاره كرد. هي گردنش رو كج مي كرد. آره! مي خواست چيزي رو به اونها بفهمونه. با حركات سرش اونها رو به طرف خودش كشوند. وقتي كه نزديك اسب شدن، اون اسب يه كمي خودش رو پايينتر آورد. آره! مي خواست كه اونها رو سوار كنه. پسرك سوار شد و دخترك رو پشت خودش سوار كرد. اسب سفيد زيبا، آروم آروم و با ناز شروع كرد به راه رفتن. يه كمي كه رفتن، سرعتش رو بيشتر كرد. بيشتر، بازم بيشتر. بيشتر و بيشتر و شروع كرد به دويدن. با تمام سرعت. پسرك و دختر مهربون هم از خوشحالي فرياد مي كشيدن و مي خنديدن.
دختر مهربون، پسرك رو محكم گرفته بود و در حالي كه جيغ ميزد، ميگفت: يوهو! خدايا شكرت! من چقدر خوشحالم! من چقدر خوشبختم!
اسب سفيد زيبا، همچنان به راهش ادامه مي داد و با سرعت هر چه تمام تر مي دويد. دشت بزرگ و پهناوري بود. انگار انتهايي نداشت. مي رفتن و مي رفتن ...



اما يه دفعه! واي خداي من! يه دفعه جلوشون يه درة بزرگ سبز شد. ولي اسب سفيد داشت همچنان مي تاخت، بدون اينكه هيچ توجهي به اون دره بكنه و انگار خيال ايستادن هم نداشت. دختر مهربون دستاشو محكم دور كمر پسرك حلقه زد و پسرك هم گردن اسب سفيد رو محكم گرفته بود و اسب سفيد همچنان مي تاخت. هر لحظه به لبة پرتگاه نزديكتر مي شدن و اسب سفيد همچنان مي تاخت و خيال ايستادن هم نداشت.
نفسها توي سينه حبس شد. هردوشون چشمهاشون رو بستن. انگار همه چيز توي خواب و رؤيا بود. داشتن به طرف پرتگاه مي رفتن. هيچ راهي نداشتن. اسب سفيد رو محكم گرفته بودن و خودشون رو به اسب سفيد سپرده بودن و مي رفتن و مي رفتن و مي رفتن. به لبة پرتگاه رسيدن. ديگه همه چيز تموم شده بود. اينجا آخر راه بود. اسب سفيد به لبة پرتگاه رسيد ...

(تا اينجا رو داشته باشيد تا يه نفسي بگيرم
)
خب! چي ميشه؟ الآن چه اتفاقي مي افته؟ خب معلومه ديگه! ميرن ته دره !!!

ولي نه! همين كه به لب درّه ميرسن، اسب سفيد مي پره. در حالي كه بين زمين و هوا معلق شدن، اسب سفيد شروع مي كنه به لرزيدن. و يه دفعه دوتا بال سفيد زيبا، دو طرف بدن اسب سفيد زيبا ظاهر ميشه. آره! همون طوري كه حدس زدم. اون اسب، يه اسب معمولي نبود. اون اسب از يه دنياي ديگه اومده بود. اومده بود كه اونها رو با خودش ببره، اما به كجا؟!
دختر مهربون و پسرك، هنوز چشمهاشون رو بسته بودن و نمي دونستن كه داره چه اتفاقي مي افته. كمي گذشت. هنوز چشمهاشون بسته بود. اما اتفاقي نيفتاد. نسيم ملايمي به سر و صورت اون دوتا مي خورد. چه هواي لذت بخشي. همه چيز براشون عجيب بود. خيلي آروم چشمهاشون رو باز كردن. واي خداي من! چي مي بينم! آره! اونها كيلومترها از سطح زمين فاصله گرفته بودن و روي بالهاي سفيد اسب سفيد زيبا، داشتن از لا به لاي ابرها مي گذشتن. واي كه چه منظرة زيبايي. دشت سرسبز، جنگل زيبا، رودخونه اي كه از وسط اون دشت سرسبز مي گذشت. همه و همه زير پاشون بود و لحظه لحظه ازشون دور تر ميشدن. داشتن از ديدن اون مناظر زيبا لذت مي بردن.
پسرك برگشت و به صورت دختر مهربون نگاهي كرد. دختر مهربون به روبرو خيره شده بود. با دست به روبرو اشاره اي كرد و با صداي گرفته و بهت زده گفت: اونجا رو نگاه كن. مي بيني؟ اون، اون ، اون ستارة ماست. داريم به طرف اون ستاره ميريم. بله! درسته! اون اسب سفيد بالدار زيبا داشت اونها رو به ستاره اي مي برد كه متعلق به اون دوتا بود. اصلاً اون اسب، براي همين كار اومده بود. اونها رفتن و رفتن و رفتن تا به اون ستاره رسيدن.
اسب سفيد بالدار زيبا جلوي در ورودي ستاره ايستاد. پسرك و دختر مهربون پياده شدن. پسرك دستي به نشانة تشكر به سر اسب كشيد. و بعد اسب از اونها جدا شد و رفت و رفت و رفت. دور شد. تا جايي كه از ديد اون دوتا خارج شد.
دختر مهربون دستش رو به پسرك داد و با هم راه افتادن. دست تو دست هم، در كنار هم. از در ورودي كه گذشتن، وارد يه راهرو شدن. يه راهروي دراز كه در انتهاي اون نور شديدي ديده ميشد و توي چشم ميزد. اونها رفتن و رفتن و رفتن و وقتي به انتهاي راهرو رسيدن هردوشون همون جا متوقف شدن.
در كمال حيرت نگاهي به دور و برشون انداختن. چي ميديدن؟! يه باغ زيبا كه درست وسط اون ستاره واقع شده بود. و درست در وسط اون باغ، يه كلبة خيلي زيبا بود كه در و ديواراي اون با گلهاي ياس سفيد و گلهاي سرخ زيبا پوشيده شده بود. يعني اونجا مال كي بود؟! تا چند ساعت پيش كه ستاره اي وجود نداشت. پس كي ميتونه اون كلبه رو ساخته باشه؟! خب معلومه. اونجا مال صاحبان ستاره بود. خداي من! باور نكردنيه. همه چيز و همه جاي اين ستاره مال اون دوتا بود. فقط مال اون دوتا. عطر گل ياس سفيد توي فضا پيچيده بود. از همه چيز و همه جا بوي ياس ميومد
.
يه جايي تو اون ستاره، كمي اونطرفتر از كلبه، محل برخورد اون رودخونه با دريا بود. واقعاً با شكوهه. يه درياي بي انتها. تا چشم كار مي كرد، دريا بود و دريا بود و دريا بود.
انگار اون رودخونه، از زمين تا اون ستاره كشيده شده بود تا اون دو قطره اشك رو به اين دريا برسونه. اما در فاصلة بين زمين و ستاره رودخونه اي ديده نميشد. ولي من مطمئنم كه اين ادامة همون رودخونست. من مطمئنم.
اين همه ماجرا براي اونا قابل باور نبود. ولي اتفاق افتاده بود. اما چيزي كه مهم بود اين بود كه اونها حالا صاحب يه ستاره شدن و از اون مهمتر اينكه ديگه از اين به بعد، هميشه با هم خواهند بود. براي هميشه.
بين كلبه و دريا هم پوشيده شده بود از گلهاي رنگارنگ كه عطرشون توي هوا پيچيده بود و پروانه هاي خيلي قشنگ كه روي گلها بازي ميكردن. توي اون ستاره، جز اون دوتا، هيشكي نبود. هيشكي. فقط اون دوتا بودن. تنهاي تنها اما باهم. دست تو دست هم و در كنار همديگه.



دختر مهربون دويد و توي گلها چرخي زد. دنبال پروانه ها كرد. يه شاخه گل سرخ چيد و گذاشت پشت گوشش، لاي موهاش. واي كه چه خوشگل شده بود. زيباتر از گذشته. زيبا تر از هميشه. بعدش هم رفت كنار دريا و نشست روي يه تخته سنگ، كه فقط جاي دو نفر بود. بعد هم پسرك رفت و كنار دختر مهربون روي تخته سنگ نشست. دست همديگرو گرفتن و دوباره با هم عهد بستن كه هميشه با هم باشن. هميــشه. اونها سالهاي سال به خوبي و خوشي با هم توي اون ستاره زندگي كردن و از اون روز به بعد، هر روز غروب كه ميشد، از كلبه ميومدن بيرون و مي رفتن كنار دريا، روي اون تخته سنگ مي نشستن و به افق خيره ميشدن. پسرك سرش رو ميگذاشت روي شونه هاي دختر مهربون و دختر مهربون سرش رو به سر پسرك مي چسبوند و هر روز به ياد روزهاي خوب گذشته، يه قطره اشك از چشمشون رو توي آب دريا مي ريختن و بعد چشمهاشون رو مي بستن و هيچكدوم چيزي نمي گفتن.
دلم نمياد قصه رو تموم كنم. اما انگار زيادي طولاني شد. نمي خواستم انقدر زياد بشه، ولي شد ديگه. چه ميشه كرد؟ حرفها را بايد زد. گفته ها را بايد گفت. قصه رو اينجوري تموم ميكنم كه:
اونها سالهاي سال به خوبي و خوشي با هم توي اون ستاره زندگي كردن و ...

و اون ستاره رازي داشت كه پسرك و دختر مهربون تصميم گرفتن هيچ وقت، به هيچ كسي نگن. به هيچ كس.



اين قصه، خيلي طولاني تر از اين حرفا بود ولي من خيلي از اتفاقات رو حذف كردم چون ...
قصة ما به سر رسيد ..... كلاغه به خونش نرسيد.
من ديگه هيچي نميگم. فقط اميدوارم قصه رو خونده باشيد. شايد پيش خودتون بگيد كه ... ولي اين غصه همش خاطره ست. و

 (سكوت...)‍‍‍‍‍‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌‍‌‍ ‍‍‍‍‍‌


پيام هاي ديگران () لینک دائم

وقتي خون نداشت پرنده .. وقتي پر نداشت ستاره .. اومدي كه جون بگيره.. گل و ايينه دوباره.. اومدي اما نگفتي ..يه بهار نمونده ميري .. شعر و از شباي شاعر .. منو از خودم ميگيري

دختر مهربون




نویسنده
دختر مهربون


آرشیو شده ها
فروردین ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦


______________
اينجا برام ستاره بذارين


______________
Ooستاره اين هفتهoO
______________
دیر گاهی است سوالی دارم و معما این است سهم ازادی پروانه کجاست؟ و چرا بال کبوتر فقط اهنگ قفس می خواند؟ مرغ باران به کجا می بارد!؟! و چرا یک گنجشک بار اول که سر از لانه برون می ارد تا که پر گیرد و بالا برود " اسمان را جا نیست؟ و نمی دانم من از چه رو میگویند شب خمار است و سیاه شب اگر تاریک است علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین و سوالم این است سهم دلتنگی خورشید کجاست ؟" .!
_____________
ستاره هاي اسمونم
______________

استاد بزرگ

اب_ايينه

اعدامي

اقا مسعود

اهاي خبر نداري دلم داره مي ميره

الهه ناز

الهه شرقی

بين عشق منو تو فاصله اي نيست

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

بامداد تلخ

بي تو چه كنم

بهترين دانلودها

* بچه ها بياين گپ بزنيم *

بچه های اسمان

پدر بزرگ

پادشاه حسن

تارا جون

تهروووون

جوك ترش و شيرين

جهنم افكار

*جام باده * رهگذر جاده تنهایی

* جدید ترین موزیک ها* نیلو جونم

حامد و هاجر جونم

حرف دل

خدايا با توام ** حواست كجاست ؟

خاطره ها

خواب و رویا

خدایی که شکست خورد

دو پرنده يك پرواز

دختران تنها

دنياي بازي هاي تصوير

دهکده عکس

*رها جونم* صدا كن مرا

زندگي ساده

زیر درخت ارزو

سياره ي فيلم

سينمايي

ساحل امید

بی 3

سطر های سپید

شكوفه جونم

عکس.جک.مطالب. اس ام اس

.::غريو تنهايي::.

كوچه باغ خاطره

كلبه درويشي من

گفته هایی از نگفته ها

گل های مریم

مرد پاييزي

ميلاد و نسيم

من هستم

مكتب دف و كوزه

مرگ يك اتفاق معمولي نيست

نگین سبز

وبلاگ علمي ايران و دانش

يه قلب پاك

pinky

sms & joke
 

______________
لینک امروز
وبلاگ فارسی
اخبار وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ICT
پردیس من
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ

آمار و خروجی

  RSS 2.0   ______________

لوگودونی


وبلاگ فارسی




Òòº Logo ºóÓ


ÒòººóÓ

ان گاه كه باد مخالف ميوزد پناه ميبرم بر سنگ ها ديوارها نقاب ها و فراموش ميكنم از همين باد است پرواز بي نظير عقاب ها

________________ Òòº Design By ºóÓ

Òòº طراح قالب ºóÓ


Hameh Chi 4 U

به تو خنديدم كه فكر ميكردي محبت كردن اسان است فكر ميكردي عشق ورزيدن راحت است حق داشتي ".

مسافر بودي و نميدانستي محبت در اين شهر معنا ندارد وعشق چيزي نيست جز سنگدلي وزماني كه خواستم بگويم چيزي جز يك تكه سنگ پيدا نكردم.

كاش بال داشتم .كاش ميتوانستم دور شوم و كاش بالهايم را ميديدي .

Up | Down | Top | Bottom

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد