مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو داد

دختر با ناامیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه میکرد.کاملا از او ناامید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر میکرد که اوهم دوستش دارد ولی او درست موقعی که شدیدا به او نیاز داشت دختر رو تنها گذاشته بود.از بعد از پیوند کلیه در بیمارستان تمام مدتی که بستری بود همه به عیادتش امده بودند به غیراز پسر.چشمانش همیشه به دری بود که همه از ان داخل می امدند به غیراز کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان با خودش گفته بود شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشدولی در برابر تمام پرسش هایش همیشه یا سکوت بود یا جواب های بی سروته که خود پسر هم به احمقانه بودن انها اعتراف داشت.

تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمیخواهد اورا ببیند به او گفت:که از زندگیش خارج شود به نظر او پسرخاله اش که هرروز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود.دختر در حالت عصبی با دست به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد ورنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته و پسر را برای همیشه ترک کرده بود دختر با خود فکر میکرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیایی که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا میشوند که کلیه اش را مجانی اهدا میکند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به دیدنش برود ویا پسر خاله اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود وخون هایی را که از پهلویش از جای بخیه ها می امد پاک میکرد وپسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پابرجا بود او نمیخواست دختر تمام عمر خود را مدیون بداند.

23ixuyu.jpg

/ 3 نظر / 27 بازدید
سميرا

سلام سارا جون چقدر خوب کاری کردی برات ارزوی موفقيت ميکنم راستی سال نوی خوبی هم داشته باشی

رضا

با عرض سلام خدمت شما هم وطن عزیز . وبلاگ شما خیلی خوب بود . برای شما آرزوی موفقیت روز افزن آرزو مندم .

عمو داوود

خانمی بدور از اغراق و چاپلوسی و تملغ عرض می کنم بسيار خوب و زيبا می نويسيد و بايد به حسن سليقه و انتخابتون افرين گفت فقط حيف نمی زاريد عکساتونو برداري