پسر و دختر جوان که سه سال نامزد بودند فقط به دلیل مشکلات و بهانه هایی که پسر جوان مطرح میکرد نتوانسته بودند ازدواج کنند . ان روز دختر و پسر جوان همین طور کنار دریا قدم میزدند که ناگهان چشمشان به چراغ جادویی افتاد که از خاک بیرون زده بود . دختر جوان با خوشحالی خم شد و چراغ جادو را برداشت و دستی به تنه ی ان کشید . . .

دودی از داخل ان چراغ به اسمان بلند شد و لحظه ای بعد غول چراغ جادو جلوی پایشان زانو زد  وگفت : شما دو نفر هر کدامتان میتوانید یک ارزو مطرح کنید و مطمئن باشید ارزویتان براورده میشود .دختر جوان بلافاصله گفت :

*ارزو میکنم من و نامزدم تا اخر دنیا کنار هم باشیم !*

غول چراغ جادو تعظیم کرد و رو به پسر گفت :نوبت شماست وپسر جوان کفت :

*ارزو میکنم دنیا همین لحظه به اخر برسد !*

Tiba-Toloo.jpg

/ 3 نظر / 7 بازدید
آتنا

بر دل نشست نازنين ... قلمت توانا

آتنا

مرد ها در چهارچوب عشق و محبت، به وسعت غیر قابل اصوری نامردند

مهتاب

تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من ابر آمد و گریست به حال پریش من ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من سلام دوست عزیزم ... امیدوارم که خوب باشید ..وبلاگ عشق پاک منتظر تو دوست گلمه .. افتخار می دی ؟