چطور مي تواني زندگي ات را تباه كني !!؟؟

قسمت اول

اصلا نظم وانظباط نداشته باش !

شلخته باش. تو كه در سربازخانه با پادگان اموزشي نيستي. تو يك ژيگولوي اتو كشيده هستي، ومستحق استراحت. تو نياز به خواب قيلوله داري . احتياج داري دايم لم بدي و استراحت كني. اصلا هم خودت رو مقصر ندون كه چرا تو زير لحاف هستي و ديگران سر كار. هروقت دلت خواست از خواب ناز بيدارشو و بعد هم تا هروقت دوست داشتي بيدار بمون. تلويزيون كلي فيلم خوب نشون ميده، مخصوصا فيلم هاي تكراري... هيچ چيز بيشتر از اين به حال تو فايده نداره كه براي صدهزارمين بارفيلم تكراري تماشا كني. منظورم اينه كه اين چيزاخيلي خوبه مگه نه؟ چه لزومي داره قبل از ساعت سه بعد از نيمه شب بخوابي؟ اصلا هم راجب به صبح فكر نكن، چون اون موقع كه تو بيدار نيستي. صبح مال كشاورزهاست.

هر چقدر دلت ميخواد بخور. هي!!...تو عالي به نظر مي رسي، حالا وزنت هر قدر كه مي خواد باشه. خدا تورو زيبا و دلفريب افريده. تو فقط صد و چهل، پنجاه كيلو بيشتر از اون مانكن هاي لاغر مردني مجلات مد، وزن داري، كه اين هم مشكل اون هاست، نه تو. اونا هستن كه اشتها ندارن. هر چي دلت مي خواد و هر وقت دلت مي خواد بخور.

وقتي تو كار بهتري نداري كه به اون بپردازي، چرا لخ لخ كنان سر يخچال نري و به هر چيزي گاز نزني؟ منظورم اينه كه كسي كه نگاهت نمي كنه، مي كنه؟ باقيمانده كيك و پاي سيب رو نوش جون كن و كلكش رو بكن.حالا حواست و جمع كن. اين قسمت خيلي مهمه. وقتي ترجيح ميدي تفريح كني، اصلا به خودت زحمت كار كردن نده. در واقع ،وقتي حال و حوصله نداري، تن به كاركردن نده . زندگي كوتاهه. چرا بايد حتي لحظه اي از اونو صرف كاري كني كه دوستش نداري ؟ لزومي نداره كاري رو كه دلت نمي خواد انجام بدي. تو خيلي بالاتر از اينها هستي. در واقع از هر كس و هر چيز ديگه اي روي كره زمين بهتري.

تو حق داري هر كاري رو كه دلت نمي خواد انجام بدي، رد كني. به هر حال پول از يه راهي به سوي تو مياد، از راهي اسان، چون تو خودت اين طور مي خواي.

اصلا به خودت زحمت نده كه منضبط باشي. تو همين طوري هم به خودت مي بالي و به راستي خوشحالي. تو مثل نوزادي دوست داشتني هستي و همه هميشه تو را از اين بابت تحسين مي كنند، حتي وقتي بزرگسالي با موهاي جو گندمي و شكم گنده بشوي.

visniec2.jpg

تو قسمت بعد می خونین مهارت های به درد نخور کسب کن10.gif

/ 57 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلاااااااااام.خوبی گلم؟؟؟؟ از اينکه غيبتم طولانی شد شرمندم.خيلی دلم برات تنگ شده بود.اميدوارم مثل سابق بتونيم مرتب در تماس باشيم.بازم برميگردم پست هايی رو که از دستم رفته می خونم.تا بعد...

محمد

پيشاپيش عيد رو هم به شما و بقيه ی دوستان تبريک می گم.نماز روزتون قبول حق باشه انشالله

نيماهومن

سلام مهربون دلنوشته ات خيلی خوب بود من آپم بيای خوشحالم ميکنی

حامد و هاجر

سلام مهربون خانم خيلی وقته که به من سر نزدينااااااااا ولی اشکال نداره تازگيا يه وبلاگ دو نفره با عشقم ساختيم يه وبلاگ با يه تولد جانانه بدو بيا که کيکا تموم شد ما منتظره حضور سبزت هستيم بای

محمود

سلام ،طاعات و عباداتتون قبول ، ممنون كه به من سر زدين ، كوچه هاي عشق هميشه منتظر قدوم سبز شماست و خوشحال ميشم بتونيم تبادل لينک کنيم

jassi

وقتى پاى عشق به میان مى آید وقتى بنا بر این گذاشته مى شود که خوبى را با خوبى جواب داد وقتى قرار مى

ساينا

چه قدر اين جا زيباست......... صميمی و دوست داشتنی ........ . . . خوشحال می شم اگه بهم سری بزنيد !

مهدی

عزيز سلام وبلاگ تير ۸۴ با گزارشی اجتماعی به روز است و يک سوال: ... اولین باری که متـلک شنیدید...توی خیابان... در مسیر مدرسه....توی اتوبوس... چه حسی به شما دست داد؟...چند سالتان بود؟...با خودتان و از خودتان نپرسیدید این پسری که تا دیروز همبازی کودکی هایم بود،چطور شده که امروز دارد حرفی را می زند که معنایش را نمی فهمم؛اما می فهمم که با شنیدنش داغ شده ام و دارم خجالت می کشم و یا اصلا خوشم آمده است!؟ از نفرت و کیف تان برایم بنویسید.

احسان

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم e.m.j

سيد رضا

سلام دوباره سفره ی دلم چیده شد حیف است نیایید . سری بزنید والسلام