نيمکت

در جاده ای که اغازش من بودم و پایانش خورشید !بدون انکه بدانم چرا...با نگاهی از سر دلتنگی رفتنش را نظاره گر شدم ...

بعد از رفتنش باران چه معصومانه میبارید ! نه... اسمان مثل هر روز دیگر ٬ افتابی بود ... چشمان من بود که میبارید ... و من ماندم و دیوار فرو ریخته ای از غرور...

و صدایی که میکوشید ناله های دل بارانی ام را پشت قهقه های مسمومش بپوشاند... اما صدا میلرزید...تا توانست ترسید...که مبادا غم تنهاییش فاش شود...اما تا بود درخت بود...سرسبزی بود و کس انجا نبود...

...

...

...

گوشه ی پارک رو همون نیمکت همیشگی که به نظرش دنج ترین جای دنیا میومد نشسته بود و خاطرات گذشته رو مرور میکرد... یه نیمکت سنگی زیر سایبون یک بید مجنون!

احساس عجیبی داشت... یه جور سردرگمی!!!حسابی گیج شده بود... نمیخواست باور کنه که سخت پشیمون شده...از انتخابی که کرده...از تصمیمی که گرفته! دیگه سر دو راهی نبود...پا تو جاده ای گذاشته بود که نمیخواست بدونه اخرش به کجا میرسه! شاید در اون لحظه ارزو میکرد که ای کاش یه بار دیگه میتونستم برگردم و از نو تصمیم بگیرم...دوباره تجربه کنم... احساس کنم...اون روزارو...اون لحظاتو...

ْْراستی زیر بارون...تو اون هوای سرد از چی حرف میزدیم؟ از اینکه همیشه ارزو داشتیم یه روز بارونی رو کنار هم باشیم...رو همین نیمکت...زیر سایبون بید مجنون...اون روز همه چی ابی بود... و میدونم... میدونم که هر دومون احساس میکردیم عاشقترینیم... و خدا ان روز با ما بود...مثل همیشه... بیشتر از هر زمان دیگری!ْ

لعنت به تو...لعنت به این غرور...لعنت به من...

دیگه پشیمونی فایده ای نداشت...فرصتی برای جبران نبود...

مسافر بود...

باید میرفت.....

اما اینبار تنها......

دلش میخواست تمام راه بارون بباره...

...

...

...

چه سکوت قشنگی...

...

...

...

هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم

حس میکنم پیش منی هنوزم عاشقترینم...

                  352588911.jpg

/ 9 نظر / 8 بازدید
سهيلا

من هميشه انتظارت را می کشيدم تو امدی با يک يغل عاشقی و نگاهی افتابی که اغاز شعرت بود -------------------------- ممنون از حضورت.

مينا

سلام مهربون وبلاگ زيبايی داری اميدوارم هميشه موفق باشی ممنون اومدی به کلبه ی من لينک شدی عزيز منتظر حظور سبزت هستم

سلام

سلام حال من خوب است !!! ملالی نیست!!! سر بزنید مشتاق دلگرمی های شما هستیم میدانم براستی در ذهن تو چه میگذرد به یکباره آرام و استوار تصمیم خودت را بگیر تفكر به تصميم از انجام آن دشوارتر و سنگين‏تر است. توشه راهى كه در دستم هست، گلِ سرخى است شبيه خودت، رفيق راه رفيق سرخىِ آفتاب لبِ كوه، روشناى زلال مهر، گيسوانِ بلند پيراهنِ قهوه‏اى آستين كوتاهِ قشنگ، خوشرويىِ عصرانه، نماز عشاءِ، سفره سبز شبانه، آرامش، چراغِ نور آبىِ خواب و ماه كه گوهر آسمان‏ها است شايسته پرستش. www.bamdadetalkh.persianblog.ir - bamdade_talkh@yahoo.com

سعید

اکنون سردم از نگاه ومیتوانی بخوانی سردی را از چشمانم وارد کردی عشق را گر چه من عاشق نبودم وتعم تلخ شکست را من میچشم سلام وبلاگ قشنگی دارین خوشحال میشم به وبلاگ من هم سری بزنید تا بعد

سهيلا

سلام سارا جان اگه دوست داری بدونی معنی عشق چيه بيا به وبلاگم سر بزن

محمد

سلام دختر مهربون وبلاگ نازی داشتی حیفم اوم نظر ندم اگه خاستی یه سری به منم بزن و ایراد های وبلاگم رو بهم گو تا بتونم مثل تو یه چیزی به این قشنگی در بیارم ×××××××××××××× عشق یعنی مستس و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراغش سوختن عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شاعر دل سوخته عشق یعنی آتش افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق خون لاله پر چمن عشق یعنی یک نسیم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی همچو من شیدا شدن

حامد

سلام ممنون که به ولاگه من سرزدی خوشحالمون کردی ! در مورده وبلاگت من وبلاگهای عشقی رو خيلی دوست دارم ..... از وبلاگت خوشم مياد .... من لينکت ميکنم .. توام منو لينک کو .. اگرم اپ کردی حتما خبرم .. البته اگه زحمت نميشه .. موفق باشی

يادت نره اپ کردی خبرم کوو

سعید

آب را ميتوان ضايع کرد از باران ميتوان گريخت اما آخر هم به خاک ميبايد رسيد سلام ممنون که سر زدی خوشحال میشم بازم سر بزنی تا بعد